سایت سرگرمی تفریحی

 به جهت این که احمق هستم! (داستانک)

داستان,داستان آموزنده

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می آورد و در جوال خود می ریخت.
آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟
گفت: به جهت این که احمق هستم.
گفت: اگر راست می گویی چرا از جوال خود گندم بیرون نمی آوری و به جوال دیگران نمی ریزی؟
گفت: اکنون که چنین می کنم یک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نـويسنـده: admin
تـاريـخ: خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۲
بدون ديدگاه

ارسال نظر (نظرات ارسال شده: بدون دیدگاه)

*

code

تبليغـــات متنـــي
خرید هاست ارزان