سایت سرگرمی تفریحی

داستان آموزنده

داستان آموزنده

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

نویسنده: admin
تاریخ: مهر ۱۳ام, ۱۳۹۳
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان زیبای قانون

داستان زیبای قانون

fun1325

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.»
پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید.»

نویسنده: admin
تاریخ: تیر ۱ام, ۱۳۹۳
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

ای کاش برف ببارد

fun1114

سرش را دزدکی از زیر لحاف آورد بیرون. درواقع به زور و ذلت.  یک چشمی‌از زیر لحاف نگاه کرد به پنجره. بعلــه!!
برف می‌آمد؛ آن هم چه جور!! اصلا انگار لحاف آسمان پاره شده بود و تمام پنبه ها داشت میریخت بیرون…

نویسنده: admin
تاریخ: بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان عشق پولی

fun1225

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

نویسنده: admin
تاریخ: بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

در جستوجوی خوشبختی


همانطور که در کتاب خاطرات کریستوفرگاردنر به نام «در جستوجوی خوشبختی واقعی» نوشته شده و ویل اسمیت آن را در فیلمی به همین نام به تصویر کشیده استعداد طبیعی و کار سخت و طاقت فرسا،کریستوفر گاردنر را از خیابان گردی به میلیونری بزرگ تبدیل کرد. او بیخانمانی خود را فرصت بزرگی برای خود میداند.داستان این ژنده پوش که اکنون یک میلیونر خود ساخته و کارآفرین و سخنران چیره دست و همچنین یک انسان خیر و بشر دوست است در نوع خود بینظیر است.او که به علاف وال استریت معروف بود و بسیاری زندگی او را به همین عنوان توصیف میکردند میگوید: از بیخانمانی تا کامیابی تنها یک چیز برایم مهم بود و آن احساس مسئولیت نسبت به پسرم است. بیخانمان بودم اما هرگز ناامید نبودم.برای رسیدن به این نقطه سختیهای زیادی را تحمل کردم. درد و رنج و شکست ناشی از یک ازدواج ناموفق،مدت زمان زندانی شدن برای پرداخت نکردن بلیت ورود به پارکینگ و کشمکش هایی که برای فراهم کردن یک زندگی سالم برای خودم و پسر کوچولویم تحمل کردم بسیار رنج آور بود.

کریستوفر یک سال را در خیابان با پسرش به سر برد. آنها شبها در پناهگاه و در حمام عمومی و ایستگاه مترو میخوابیدند. اگرچه او بعدها در دفتر کار رئیس خود و در ایستگاه راهآهن و در پناهگاه بیخانمانها و پارکها می خوابید اما بعد از اینکه به عنوان خدمتکار در یک شرکت مشغول به کار شد چون در محل کارش بیعیب و نقص بود توانست ازفرزندش هم مراقبت کند.سرانجام کریستوفر به عنوان یک دلال سهام وارد بازار کار شد و این تنها موقعیت گاردنر و نقطه عطفی در زندگی این میلیاردر بیخانمان بود.امروز نام او به عنوان یک مولتی میلیونر،سخنران با انگیزه و نیکوکار و تاجر بینالمللی میدرخشد. این تاجر ثروتمند در حال حاضر مدیر عامل و مؤسس کریستوفر گاردنر بینالمللی به ارزش خالص بیش از۱۶۵ میلیون دلار است.

کریستوفر گاردنر میگوید:بی خانمانی زندگی هر کسی را تحت تأثیر قرار میدهد.گاهی اوقات رگههایی از بد شانسی یا شرایط دشوار مانند بیکاری یا عدم پرداخت اجاره بهای خانه بیخانمانی را منجر میشود.

داستان شگفت انگیز زندگی گاردنر با عنوان «در جستوجوی خوشبختی» منتشر شده است.این خاطرات جزو پرفروشترینها بود و به بیش از چهل زبان ترجمه شده است.این کتاب حاوی درسهایی از زندگی مانند شجاعت، سرسختی و نظم و انضباط است.

گاردنر موفقیتش را مدیون «بتی ژان» مسئول یک پرورشگاه میداند و معتقد است که این فرد، او را با معنویت آشنا کرد و به او یاد داد که هر چند فقیر است اما باید مسیر دیگری را پیش بگیرد و زندگیاش را برای رسیدن به اهداف بزرگ تنظیم کند.

او بعد از اینکه ثروتمند شد در زمینه کمک به زنان و مردان بیخانمان فعالیت کرد. او معتقد است، عشق همه چیز است و در جستوجوی آنچه دنبالش بود خیلی خوش شانس بوده است.عشق پایه و اساس یک ارتباط خوب است و عشق باعث میشود انسان هدف اصلی خود را در زندگی بیابد.

نویسنده: sorna
تاریخ: دی ۲۰ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان آموزنده درخشش کاذب

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان ” موجاوه ” قدم می زدیم که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید . هرچند مقصود ما رفتن به یک ” دره ” بود ، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند ، مسیر خود را تغییر دادیم .

نویسنده: admin
تاریخ: دی ۶ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان عاشقانه ی زیبا

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدش متوسط بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به. پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختیمی کرد

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

نویسنده: admin
تاریخ: آذر ۱۶ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان زیبای مردی که فکر میکرد همسایه اش دزد است!

داستان,داستانهای کوتاه,داستانهای خواندنی

در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.

نویسنده: admin
تاریخ: آذر ۱۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان جالب ” زن باهوش و آرزو “

داستان زن باهوش

 

 

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.

نویسنده: admin
تاریخ: آذر ۱۰ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

 داستان کوتاه «قلب کوچک»

 

داستان کوتاه قلب کوچک,داستان کوتاه,قلب

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

نویسنده: admin
تاریخ: آبان ۲۷ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب
صفحات: