سایت سرگرمی تفریحی

تبليغـــات متنـــي
خرید هاست ارزان

حکایت دیدار با خدا

 

دیدار با خدا,حکایت دیدار با خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

نویسنده: admin
تاریخ: آبان ۲۶ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

بهترین دوران زندگی من

نویسنده: sorna
تاریخ: آبان ۲۰ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

گفتگو با خدا

نویسنده: sorna
تاریخ: آبان ۱۹ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان زیبای عروسک

)

داستان زیبای عروسک,داستان عروسک,داستان

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!

نویسنده: admin
تاریخ: آبان ۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

 حرف مفت (حکایت)

 

حکایت,حکایت حرف مفت,داستان حرف مفت

نویسنده: admin
تاریخ: آبان ۲ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

شما هم امتحان کنید..؟؟؟!!

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای
خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۵/۲ دلار
بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش
کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

نویسنده: sorna
تاریخ: مهر ۲۷ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

بازدید از مزرعه گاو

من وهمسرم از یک مزرعه پرورش گاو بازدید می کردیدم
که تابلوی نصب شده برای اولین گاونوشته شده بود
این گاو نر ۵۰ بار در سال قبل جفت گیری کرده
که همسرم درکنارم لبخند می زد و گفت
این یعنی بیش از یک بار در هفته

نویسنده: sorna
تاریخ: مهر ۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان خنده دار ملانصرالدین و گربه

molanasredin

زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود…..

نویسنده: admin
تاریخ: شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان کوتاه عاشقانه عشق و آرامش

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد…

نویسنده: admin
تاریخ: شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

پسر باهوش

 یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟

نویسنده: sorna
تاریخ: شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب
صفحات: