سایت سرگرمی تفریحی

تبليغـــات متنـــي
خرید هاست ارزان

دختر زشت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدید آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل و دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت.
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
 

نویسنده: sorna
تاریخ: خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان کوتاه : خلقت زن

از هنگامی‌که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت .

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”

خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

نویسنده: parsnp
تاریخ: خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان کوتاه: شناخت شیطان

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که
انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم
دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش
جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده‌های دنیا به هیچ بنده ای که ….

توجه او را جلب
کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته
می‌شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان
داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و
افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با
کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی‌که استراحت کرد خواست به
رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او
گفت:”تو شیطان هستی!”
ابلیس حیرت زده پرسید:”از کجا فهمیدی؟!”
” از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر
می‌کنم و مردم را خوب می‌شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه
ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی‌نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس
آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !”
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاها یش زد و گفت:”خوبه! تازه، شاخ هم که داری!”

نویسنده: parsnp
تاریخ: خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان کوتاه : زندگی زناشویی به دور از دعوا (طنز)

یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم
دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟
آقاهه پاسخ داد:

نویسنده: parsnp
تاریخ: خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستانک:دیوار موش داره موش…!

مردی به خانه اش آمد و به زن گفت: چه پخته ای؟ زن گفت: هیچ. گفت: کاش گوشتی داشتیم و شوربای گوشت می پختیم. ساعتی نگذشته بود که دختر همسایه کاسه در دست بیامد و گفت: مادرم می گوید: اندکی شوربای گوشت بدهید. مرد گفت: همسایگان ما بوی آرزوی ما را هم می شنوند.

نویسنده: parsnp
تاریخ: خرداد ۲۴ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

ما چقد زود باوریم! (داستانک)

داستانک,داستان ما چقد زود باوریم

نویسنده: admin
تاریخ: خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان آموزنده مانع پیشرفت شما کیست؟

داستان,داستان مانع پیشرفت

نویسنده: admin
تاریخ: خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

 به جهت این که احمق هستم! (داستانک)

داستان,داستان آموزنده

نویسنده: admin
تاریخ: خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

داستان ثروتمند بی پول !

داستان ثروتمند بی پول
 

نویسنده: admin
تاریخ: خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب

 داستان کوتاه ناخدا یا مهندس!؟

 

داستان کوتاه,داستان کوتاه ناخدا یا مهندس

نویسنده: admin
تاریخ: خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۲
بدون دیدگاه
ادامه مطلب
صفحات: